خواهم که
خواهم که ... خواهم که تا با بوسه ای ، دردم بری از جان من تا در جهان پر ز غم ، یک دم شوی درمان من خواهم که گردی پا به پا با قامت لرزان من...
Amir Laki (AHLI)

خواهم که ... خواهم که تا با بوسه ای ، دردم بری از جان من تا در جهان پر ز غم ، یک دم شوی درمان من خواهم که گردی پا به پا با قامت لرزان من...
برزگری بیا کنیم ما نگری به هموطن برزگری مریض و بی غذا کنون در انتظار یاوری از آن سرای درد و غم نموده چون پرده دری به پا شد او به ظالمان...
من چه خوش بودم که رخت بخت خود را کرده تن در عوض از دین و دولت هدیه شد بر من کفن یاد من را زنده دارید گرچه من پر پر شدم تا گلی پر پر نگردد...
اصلاح اعدام؟ آمدیم اصلاح کنیم اعدام را کرده اعدام در عوض اصلاح را گشته همره مردم همگام را جای ره دادیم نشان بی راه را ما نشان دادیم دمی...
آزادی نبود در پی کولاک بهمن , فصلی از شادی نبود در بهار میهن ما هرگز آزادی نبود روبرو با تیر ظلمت جنبش آزادگان در جدایی های ما همواره...
زیر خاک هر گلی زحمتکشی خوابیده است خون کار و کوشش و جانش بر آن پاشیده است صد اسف گر سفره اش را ظالمی چاپیده است گر به نام آسمان قدرت از...
روی پا خوابیده است آنکه بر پا شد ولی تنها به خود بالیده است خاک آزادی چه بر پیشانی اش مالیده است کی شود یک رهرو آزاده گر در طول راه هر...
تا دولت و دین گشته در این معرکه ادغام با نام خدا هست که رسد چوبه اعدام تا مردم ما مانده جدا در دل سرسام بر ما نرسد بهتر از این عدل و...
آزاده ای خوابیده است زیر خاک هر گلی زحمتکشی خوابیده است تا سحر بر هر شبی آزاده ای تابیده است گرچه تاریخ ای بسی آزاده را نامیده است ای بسی...
آنجا که فقیهان شده اند قاضی احکام گردیده نصیب کودکان بازی اعدام از جهل و طمع دولت و دین گشته چو ادغام کی بوده امیدی به سرافرازی ایام اهلی...
از پدر در آسمان پرسم چرا خوابیده است مادر غمها چرا دردی دگر زاییده است کودک تنها که بنشست در سیاهی ها و درد پس گناهش چیست که رنگ زندگی...
ستار چو کشته شد بدست مزدور آورده خبر به مردمان حیدرپور برجای نمانده کرده خود را معذور آزاده فتاده گرچه خود هم در تور اهلی رضا حیدر پور،...
انتحار هر طرف تاریکی و غم ، بنگرم چون در دیار فقر و بدبختی و فحشا ، اعتیاد و سر بدار گه سکوتی مرگبار است ، گه صدایی از هوار نا امیدم من ز...
گرچه این ظلم و تباهی جان و دلها بشکند آه و افسوس هم که خشکید، جا برای آه نیست گرچه بسیار است سخن ها ، وقت بر پا بودن است قصه من از ستمها،...
آموختم من ز نفرت گم شدم در کوره راه من ز مهر آموختم آغاز را آسمان چون پر ز اسرار و فریب از زمین آموختم هر راز را در سکوت ننگ بار بند خویش...