اسیر
- laksariamir
- Jun 14, 2020
- 1 min read
اسیر
--------------
دو چشمانم پر از حسرت و گریان
چو من بنشسته ام در کنج زندان
منم مرغی اسیرم در زمستان
اسیر میله های سرد و بی جان
دلم خواهان پرواز سوی یاران
امیدم آسمان است، دشت و دامان
دلم خواهد در آغوش تو پنهان
نباشد گرچه راهم سهل و آسان
میان این سیاهی ها و عصیان
فقط بیماری و غم هست نه درمان
منم دلخوش به آن چشمان خندان
که آید کودکی سویم شتابان
به ناگه سر دهم آواز پنهان
ز آوازم به یاد آید بهاران
ز کودک چون شوم من بوسه باران
به ناگه واقعیت گشته عریان
اگر غرقم ز رویا من چو مستان
پر از اندیشه هستم ، پر ز هذیان
که روزی بشکنم این عهد و پیمان
گشایم بال و بگریزم هراسان
چو زندان بان شود یک لحظه انسان
اسارت گر رسد روزی به پایان
چه بتوان گفت ولی با طفل نالان
که غم در سینه دارم من فراوان
منم شمعی پر از نور و فروزان
و هر دم از درون سوزم خروشان
اگر در بند خود مانم پریشان
نمیخواهم چو بینم خانه ویران
اگر روزی، زمانی، گشته توفان
به یاد آور تو اما پند و برهان
بجنگ با هر چه غم هست هر چه سرطان
چو آزادی نباید کرد قربان
ا.ه.ل ایرانی (اهلی) تیر ماه ۱۳۸۹



Comments