پیاز
- laksariamir
- Jun 5, 2020
- 1 min read
پیاز
گفت روزی یک معلم بچه ها را با صفا
قصه ای از دشمنی ها ، دوستان بی وفا
دوستان سابق خود را به یاد آرید کنون
آنکه دیگر دوست نیست ، یادش ولی آرد جنون
کیسه ای کوچک و چند تایی پیاز دارید نیاز
پر کنید در کیسه ، از هر یاد بد با یک پیاز
روز دیگر آمدند با کیسه ها چون کودکان
ای بسی پر بود بسی خالی و یا بود یک در آن
گفت معلم هفته ای این کیسه ها با خود برید
هر کجا گر میروید, در خانه, مهمانی, خرید
بچه ها هم گوش کردند گرچه بود بس ناپسند
خسته گه از وزن کیسه ، خسته گه از بوی گند
هفته سر شد، بچه ها شادان که آید یک خبر
چون به پایان آمد آن تکلیف سخت و بی ثمر
چون معلم میشنید از بچه ها و شکوه شان
خنده بر لب گفت که پندی بوده در این درسشان
بچه ها را تک به تک گفت آن معلم در کلاس
هرگز از یادت مبر از قدرت مهر و سپاس
چونکه بار کینه و نفرت به جان و دل نشست
جان و دل از بوی گند و وزن آن در هم شکست
هر توقع , رنجش و خودبینی و دلخوردگی
کی بیارد هدیه ای جز ماتم و دلمردگی
گر ز خود پرسی چه کردی از برای دیگران
بیش از آن از کس نداری انتظار بیکران
کینه یا نفرت بسوزاند وجود و روح و جان
به رها باشیم از آن در زندگی پیر و جوان
گرچه گردد راهمان از هم جدا در روزگار
دوستی ، آزادگی ، بهتر که ماند یادگار
ا.ه.ل. ایرانی (اهلی) آذر ۱۳۸۹



Comments