خرداد بی پایان
- laksariamir
- Jun 18, 2020
- 11 min read
Updated: Jun 22, 2020
سروده خرداد بی پایان , برای یاد آوری از بسیاری آزادگان گمنام هست که در سال ۱۳۸۸ بدست رژیم خونخوار ولایت پرپر شدند. گرچه تلاش کردم تا نامی از قلم نیفتد ,براستی چگونه میتوان داستان ایستادگی تک تک این یاران را بازگو کرد... خبرها و عکسها در رسانه ها بسیار محدود هستند, اگر نامی یا عکسی از قلم افتاده, برایم پیام بفرستید, با عکس و شرح حال هر یک از این آزادگان دلیر. با سپاس... به یاد خرداد بی پایان.
خرداد بی پایان
خرداد به سی رسید و شد بی پایان
بسیار فتاده گرچه در این طغیان
بر ماست بخاطر آوریم تک تک را
این دل شده پر خون و نباشد آسان
غلتید به خون چو محسن حدادی
خونش شده ارمغانی از آزادی
پیشانی او ز تیر دژخیم بشکست
در هم شکنیم رژیم استبدادی
حاصل ز شکنجه ها و بی وجدانی
کشتند جوان ، محمد کامرانی
هر ذره جان پاک او آزردند
از یاد مبر تو هرگز ای ایرانی
چیدند دوباره سنبلی از باغی
با تیر زدند عراقی همچون زاغی
گر نیست حمید حسین , با ما این دم
راهش شده برجا و بماند باقی
کشتند محرم چگینی با تیر
کشتند , نبوده گرچه این از تقدیر
مزدور کمین کرده چو با بیشرمی
جز دولت و دین چه بوده اینجا تقصیر
باتوم زدند سرش و با خونخواری
کشتند علی رضا ولی کی خواری
بر پا شد و مانده جاودان با میهن
همواره چو افتخاری در دل داری
میهن شده گلزار و در هر طرفی
همواره گلی ست چنان رئیسی نجفی
محمود اگر به تیر دژخیم افتاد
خاموش نشسته قاتل بی شرفی
کشتند رمضانی ولی کی رامین
از یاد رود چو مانده از او آیین
با تیر و گلوله جان او آزردند
آزادگی اش همیشه برجاست ، آمین
افتاد به خون ، چو هاشمی در تهران
تا کی شود این قتل ز مردم پنهان
مزدور چو تیر زد بر چشمانش
ایمان افتاد و باز شد بس چشمان
با تیرزدند ز پشت چو عبداللهی
شرم است به بزدلان حزب اللهی
دانشکده شد برای او مسلخ گاه
جنگیده ابولفضل چو با گمراهی
کشتند وحید رضا چو بود بی پروا
از اوست کنون که میرسد این آوا
چون هست طباطبایی با ما همراه
در سینه ما نموده یادش مأوا
یزدان که نبود به درد میلاد پناه
بنشست چو خموش به این جنایات گواه
کشتند ولی به جاست ز میلاد نگاه
فریاد کشید که بوده بی رنگ و گناه
قلبم شده از کشتن کسروی کبود
از پشت سرش گلوله ای خورد مسعود
مسعود پی دوا و درمان آن روز
پیروزی میهن است دوای موعود
عباس اگر ندید بعد از خرداد
جان را به وطن داده و گردید آزاد
باتوم به سر خورد و در کوما رفت
از یاد کجا بریم ولی از دیسناد
کشتند اگرچه شاهرخ رحمانی
مردم همه دیدند نبود پنهانی
با خودرو اگر زیر گرفتند شاهرخ
از اوست به جا طلیعه ای انسانی
کشتند سعید اسماعیل خان ننگین
نادیده مگیر که بوده جانش شیرین
این کارگر رنجبر و نان آور
جان داد بدست بزدلان ، صد نفرین
از خارج اگر بود و افغان عالم
افتاد به تیغشان که من مینالم
ایرانی و خارجی و یا سبز و سرخ
همراه دلیران اگر هست میبالم
دیدی که حسین فیض را هم کشتند
دستان پر از خون چه آسان شستند
دانیم که محمد به ره مردم رفت
بسیار که رفته اند و بس در پشتند
کشتند علی فتحعلیان با خنجر
کشتند کنار مسجد لولاگر
جان داد از آن گلوله ناپاکان
رسوا بودند ولی شدند رسواتر
طهماسبیان ز دست دادند سالار
قلبم شده همراه و از غم سرشار
با تیر زدند به صورتش نامردان
برجاست ولی رهش و بر جا پیکار
بردند علی شاهدی را زندان
کشتند درون بند به رسم شیطان
باتوم زدند بر سر پاکان در بند
با خون علی به پا ز خاک چون توفان
کشتند پریسای کلی ، کی حاشا
بر گردن او گلوله خورد در غوغا
امروز اگرچه ظالمان میتازند
پیروزی از آن مردمان است فردا
کشتند چو نوجوان میهن میثم
میهن شده از مرگ جوان در ماتم
ای خسته دلان چرا نشینیم تنها
چون موج به پا شویم کنون ما با هم
از شکنجه کی رها نجاتی کارگر
بر پیکر او شدند دوباره حمله ور
شرم است بر این جماعت خونخواران
احمد ها کرده خاک میهن بارور
این ننگ همیشه ماندگار است بر دوش
کشتند درون خانه اش نیلفروش
دانشجوی اصفهانی و آزاده
مهدی بود و ندای او مانده به گوش
در بند فتاد به شهر شیراز نوبخت
در زیر شکنجه ماند سراپا سرسخت
دژخیم گرفت جان پرویز امروز
فردا افتد به زیر , ظالم از تخت
نفت است به جیب خائنان سوغاتی
جان ها و روح مردمان خیراتی
ننگ است بر این ولایت ویرانی
با تیر زدند چو آرش صلواتی
افتاد چو نیکزادی در کوی ونک
با تیر و گلوله مرد و باقیست کلک
چون یاد محمد همه جا با ما هست
زخمیست دل ما و غمش هست نمک
بر ماست که سالار نماند گمنام
قربانی پارام چو رفت در سرسام
گفتند تصادف است نه تیری بر جان
برماست دهیم به قاتلانش فرجام
حامد همدانی بود و همسنگر
آزاده دلی به میهن خود زیور
یاد آر که شورشی و معتاد نبود
کشتند چو جانیان , مکاری انور
رامین قهرمانی شده بود زندانی
کردند شکنجه جان او شیطانی
کشتند ولی کجا تو از یاد روی
در سینه ما چو جاودان میمانی
کشتند امیر میرزاده ، موسوی
بسیار زدند و بند بوده ثانوی
کی امن بروی تخت بیمارستان
با یاد امیر بپا و گردیده قوی
مسموم اگر لطف علی یوسفیان
جان داد و برماست که گیریم تاوان
اشکی چو برون آمده بود از آن گاز
از مرگ دلیری ست در عمق هذیان
کشتند حسام را کجا بود وظیفه؟
بر ظالم و مزدور چرا گشته لطیفه
ننگ است بر این ولایت شیطانها
با تیر زدند و بی سلاح بود حنیفه
کشتند چو برزگر که بود بی یاور
داغ است که مانده بر دل آن مادر
با یاد محمد و دگر عیاران
پیروز شویم چو هست در دل باور
شیراز عزادار چو استخری پور
افتاد به دست ظالمان و در گور
گر هست ز آرمان پیامی بر ما
از مهر و آزادگی است و از نور
کشتند حسین اکبری با اغفال
شرم است که بوده اوفقط شانزده سال
باتوم زدند بر سر و جانش در بند
برپا سازیم کنون به یادش جنجال
یاد آر که کشته اند کسری شرفی
امروز ولی به جاست ز کسری هدفی
همواره درخشان و چنان مروارید
میهن شده بر کسری همچون صدفی
از محسن ها بگو چه ها میدانی
جان داد برای میهنش ایمانی
برپا خیزیم به یاد محسن این دم
با محسن ها اگر که هم پیمانی
این سنگدلان چو کرده دندانها تیز
با یورش خود گرفته جان کامبیز
کامبیز شعاعی به میهن جان داد
گردیده وطن از این شهامت لبریز
کشتند مبینا احترامی نامی
افسوس رژیم جانی اسلامی
ای بس چو مبینا که گمنام هستند
آریم به یاد ز جان و با خوشنامی
یاد آر که کشته شد در اینجا فاطمه
در دست پلید این رژیم حاکمه
گر فاطمه براتی امروز افتاد
بر ماست دهیم بر این سیاهی خاتمه
الیاس اگرچه کشته شد در آن روز
مخفی کردند جنایتش تا امروز
گفتند که میر جعفری ناپیداست
نوبت که به ما رسد بگردیم پیروز
از خانه و آشیانه یک مؤمن
در زیر شکنجه کشته اما محسن
کشتند نجف آبادی را گر امروز
آزادی میهن است ز خونها ممکن
مشهد بود شهر مذهب بی اصلاح
کشتند بسی و بی صدا ماند الله
بردند حمید به بند و زنجیر با خود
در زیر شکنجه ها چو کشتند مداح
کشتند پرنداخ و کردند انکار
در بند پلیدان بود او با اجبار
در زیر پلی در اصفهان شد پیدا
یاد آر محمد پرنداخ یاد آر
کشتند شلیر را کشتند خضری
با گلوله نفرت و با بی مهری
برماست رها شویم از این استبداد
همبستگی، اتحاد ، و با همفکری
کشتند جوان میهن ما نادر
کشتند امیر نژاد و ای بس ناظر
دانشجوی یاسوج که مرد در تهران
آزاده همیشه هر کجا هست حاضر
کشتند به تیر کینه مهدی کرمی
از کینه خود اگر چه کردند ورمی
کشتند تو را ولی تو برجا هستی
همواره درون دل و تاج سرمی
با تیر ز راه دور کشتند اشکان
کشتند ز نفرت ای بسی فرزندان
سهرابی اگرچه خفته در خاک بیجان
همواره به خاطر آوریم این انسان
دژخیم به تیر نفرتش کشت سهراب
مادر چه نشسته منتظر بس بیتاب
کشتند چو اعرابی و بس پاکان را
از خون دلیران شده میهن سیراب
بپا چون شد ، ندا آقا سلطان
ندید افسوس پایان بهاران
به جان آمد سراسر شهر تهران
چو آمد لحظه فریاد و طغیان
کشتند چو مصطفی غنیان بر بام
کی مانده ز دین و دولتت یک ابهام
آزاده کنون به بند و گردد اعدام
باید که رسد به جانیان هم فرجام
در هیژده تیر جوادی فر را
بسیار زدند و گشته از آن رسوا
بردند تن شکسته اش را زندان
کشتند ولی شنیده نامش دنیا
در دست پلید نوکری بی مایه یعقوب فتاد و کشته شد بروایه این تیر ستم که آمد از آن مسجد یک هدیه ز مسجد است به هر همسایه جعفر که نبوده دزد و یا یک جانی جعفر که نبوده در پی ویرانی استاد به دانشکده بود بروایه بر پا شده بود که تا رسد درمانی در هیژده تیر که کشتند محسن قاتل ز ولایت است و بود یک مومن در ریشه نهفته نفرت دیرینه از ریشه باور است جنایت ممکن در دست جواز ز مکتبی بس تارا آنقدر زدند مراد آقاسي را افتاد اگر ز تیغ زندانبانش جان داد ولی نگشته هرگز میرا در زیر شکنجه های بس شیطانی پر پر شده بود محمد کامرانی در هیژده تیر که بود هژده سال کشتند جوان میهن ای ایرانی کشتند حسین را در کرمانشاه کشتند و پنهان شده در مخفی گاه جان داد ز ضربه ها طهماسبی باتوم سیاهی آمد از حزب الله کشتند کیا رستمی با چند باتوم کشتند بدون حقی از یک محکوم اصلاح چگونه میتوان کرد نفرت این ریشه دین و دولت است چون معلوم در روز بیست و پنجم ، خرداد ماه پر شور کشتند از سیاهی ، چون فاطمه رجب پور همراه مادر خود ، آن مادر برومند دزدیده جانشان را , با تیرهای مزدور
بهزاد نبود مختلس و دزد جواهر
از اینهمه نامردی زبانم شده قاصر
خرداد اگرچه کشته بودند مهاجر
مرداد رسید این خبر از دولت جابر
نادر که نبوده منتقد یا شاعر
دشمن که نبوده میهنم را نادر
کشتند اگر که ناصری را آسان
در قتل چو بوده حاکمان بس ماهر
با تیر گرفته جان پاک از داوود
صدری چو فتاد نگفته بر کس بدرود
این چاه ولایت است که در آن غرقیم
نوبت برسد که کرده آن را نابود
کشتند کیانوش اگر سیل آسا
داغیست به مادر و پدر جان فرسا
کی میرود از یاد وطن این فرزند
همواره درون سینه بر جا با ما
این مرگ حسین که قلب من از جا کند
آزادگی است که این هوا را آکند
افتاد ز بام زندگی با ترفند
همواره درون قلبهاست اخترزند
مسعود جوان پاک ایران زاده از نفرت دین و دولتش افتاده این میهن ما که پر شد از آزاده از یاد مبرده هرگز هاشم زاده این دولت و دین ناحسابی گردانده وطن چو منجلابی در آخر خرداد چو کشتند بهمن کی رفته ز یاد ما جنابی از وحشت و جهل و بدبیاری دین کرده به کول ما سواری کشتند علیرضا ولیکن همواره به میهن افتخاری افتاد امیر حسین ز تیر مزدور بر ماست که کرده نام پاکش مشهور دادند چو پیکرش پس از چندین روز آن جان و تنش کبود بود طوفان پور
مزدور گرفته جان پاک از کامبیز آزادگی است که کرده بر ما تجویز رفتند به دانشکده اش مزدوران کردند برای جان او دندان تیز کشتند سعید , پدر کنارش شاهد این دولت و دین ز مهر چون هست فاقد شرم است که عباسی فرگلچی رفت بر ماست که رفته این رژیم فاسد
کشتند چو مرتضی چنان مور کشتند فهیمه را و مغرور شرم است از این دولت مزدور برجاست ولی نام سلحشور با تیر زدند و کشته تینا سودی افسوس نبود به جان او بهبودی برجاست چو نام پاک تینا در دل در دیده ظالمان شود چون دودی
با تیر چو کشته مریم مهرآذین آورده به یاد ز درد دین و آیین یک سوست بجا ز داغ مریم سنگین یک سوست فشار دین و دولت ننگین افتاد چو کاوه سبزعلیپور رنجور در راه کلاس به خانه کشتش مزدور بر پا شده بر رژیم دزد و منفور با هر چه که بوده از من و تو مقدور
کشتند چو بیصدا حسن شاپوری خود بوده نشان ز دولت مجبوری در بند و کهریزک مرگ , زندانبان خونهاست که نوشیده چنان شبکوری رفت محسن انتظامی با گمنامی
بر ماست که مانده گرچه از او نامی
هر کس که شنیده نام کهریزک را
داند که چه بوده علت بدنامی
کشتند درون بند رضا فتاحی
کردند نهان اگرچه چون روباهی
اینست رژیم حیله و تمساحی
با من تو مگو که کرده آن اصلاحی
جان داد علی به دست شوم و فاسدی
در زیر شکنجه مرد بدون شاهدی
در خاک سپرده پیکر خون آلود
باید که شویم ز قصه اش چو قاصدی
دانشکده بود که کشته بودند نمازی
کی هست در آن به مدرکی تازه نیازی
اینست ولایت جنایت کاران
چون داده به دزدی و جنایت هر جوازی
شرم است که کشته خسروی دوست محمد
این کارگر هرگز چو نکرده بر کسی بد
با تیر زدند به صورتش که جان خود باخت
شرم است بر آنکه تیر نفرت به سرش زد
این دولت و دین بی حیا فاقد مهر است
غم پر شده در خانه و بر صورت و چهر است
بابک که به خاک و خون کشیدند ز نفرت
یک زاده مهر است و با نام سپهر است
اخبار کنون ز حامد بشارتی هست
کشتند ولی کجا به آن اشارتی هست
با تیر زدند و برده پیکرها را
این دولت و دین برای ما حقارتی هست
بر گوش رسد ز جشنی این دم فریاد
بر ماست که آورده به یاد آن فرزاد
باید که برانداخت ستم از بنیاد
از ریشه بر انداخته هر استبداد
کشتند چو احمد نعیم آبادی
بر گوش رسیده ناله و فریادی
آزاده همیشه جاودان در دلهاست
هر قطره خون چو داده جان آزادی
آزاده که در خاک وطن افتادی
افسرده دلم کنون که که جان را دادی
یادی بکنیم کنون ز فلاح منش
تا مانده همیشه یادمان از هادی
کشتند علیرضا به پشت پرده
کشتند و گفته او تصادف کرده
کشتند توسلی که یک کودک بود
بر دولت و دین دگر نباشیم برده
کشتند چگونه مصطفی را آسان
کاشانی رسا نبوده چون بی قرآن
همکاسه نبوده چونکه با نامردان
با تیر زدند فتاده از بام بیجان
آن جان جوان که داده برباد
از خطه لر و بوده سجاد
ای بس که چو قائد رحمتی ها
گمنام فتاده اند به بیداد
در زیر شکنجه کشته رامین
این هدیه که شد ز دولت و دین
مادر چو گرفت به بازوانش
آن پیکر آزرده چه تسکین
افسوس که مهدی شده مفقود, خبر نیست
در جامه او پیکر خونین, بگو کیست
داغیست بجا برای ستار نسب ها
بی مهدی مفقود که دیگر نتوان زیست
از اول صبح برده و آزرده کمالی
کشتند و جوابی که ندادند به سوالی
شرم است که مجید رفت و ندیدست مجالی
از دولت تو خالی به جز این چه روالی
سید علی موسوی خامنه جان داد
این سید علی نیست همان رهبر بیداد
با تیر ستم رفت در آن ماه محرم
افسوس که رفته موسوی گرچه بجا یاد
روز عاشورا به پا گشتند جوانان دلیر
بیگمان باید که یاد آریم ، امیر تاجمیر
همصدا و هم قدم شد چون امیر در آن مسیر
آمدند از راه با ماشین و او را کرده زیر
بیرون در خانه چو بود سمسارپور
با تیر جلوی خانه کشتش مزدور
با تیر فتاد پسر و گردید مجروح
کشتند اگرچه فاطمه با منظور
این قصه غم ز شاه نظر بود
کشتند علی کجا خبر بود
آمد ز فرانسه تا دیارش
افسوس ندید که در خطر بود
با تیر زدند معزز از دور
بر چشم زدند که گشته بود کور
گمنام ولی بجاست یادش
برپا شده آزاده غیور
کشتند بسادگی جهانبخت
کشتند اگرچه بوده سرسخت
پازوکی فتاد در شش دیماه
افسوس که بست از این جهان رخت
کشتند حسن گرچه ندانی و نبینی
کشتند جوان میهن ما کاظمینی
بر جاست اگرچه کاظمینی خوشنام
بدنام و دوزخی ولی نام خمینی
آخر ز چه بود گناه استخری پور
شیرازی و ایرانی و از آن مغرور
مزدور که کشته نوجوان از نفرت
بس بوده ز آرمان انسانها دور
بسیار جوانان وطن همچو کویری
کشتند که هرگز نرسد موسم پیری
کشتند امیر اگرچه از او خبری نیست
مرگ است به آزاده به از هرچه اسیری
کشتند جوان میهن ما پویا
برپا شده حق خود چو گردید جویا
مقصود بیگی شد از شکنجه بیمار
افسوس که رفت گرچه رهش هست برجا
همچون دگر دلیران ، بیرون ز خانه بهنود
کشتند رمضانی را , میهن اگرچه بشنود
افسوس چون بسیجی ، آن جان پاک بستود
شد منفجر و هر سو ، از پاره های تن بود
کشتند امیر حسین و کردند پنهان
این سنگدلان خود سر و بی وجدان
کی ترس به جانمان رسد زین هذیان
آماده چو بوده میهن ما از جان
برپا شده بود دیروز ، از شدت بیزاری
افتاده به خون افسوس، امروز چو مختاری
بر روی موتور آمد، مزدور به خونخواری
با اسلحه و تیرش ، نیشش زده چون ماری
در اول اسفند پیام از قاصد
اینبود که پر پر شده جان حامد
نور محمدی راه وطن شد عابد
افسوس که مرگ، وصلتش را عاقد
در ره آزادگی بسیار هست از درد و غم
هدیه میهن به روز عشق هم از ژاله بود
کی هراسی در دل آزاده افتد زین ستم
خون صانع چون امید راه و همچون هاله بود
کشتند اگرچه حیدری را تک و تنها
مشکوک شدند بسی چو دانند ز ستمها
مهرداد نوشته بود چو از رژیم ترفند
کشتند پس پرده ها و آن هم شده حاشا
کشتند علی فتولیان با هفت تیر
این مرگ نبوده گرچه هرگز تقدیر
از مدرسه تعطیل ولیکن افسوس
جانش چو گرفته دولتی پر تزویر
گر در پی یک قصه ز یک انسانی
آورده ز یاد ز پور اندرجانی
گفتند که سکته کرده رامین در خواب
شرم است بر این ولایت شیطانی
ماشین جهاد غلام کبیری را کشت
کردند اشاره بر کسی با انگشت
گفتند بسیجی است و با ما هم پشت
پاسخ ز وطن به این تباهی هست مشت
با تیر زدند علیرضا ز راه دوری
زخمی شد و بیمار اگرچه با غروری
جان داد بدور از وطنش گرچه صبوری
افسوس که در جدال مرگ باخت چو موری
آن روز که راسخی نیا پرپر شد
هر سوی وطن به مرگ او داور شد
امروز محمد علی نامی برجاست
شرم است که سهم او ز دین خنجر شد
خرداد به تیر رسید و بس با همت
برپا شده بر چهره ظلم و خفت
کشتند طباطبایی و شد آزاد
آزاده دلان به پا شوند با عزت
این دیو پلید بار دگر کرد بیداد
کشتند چو با گلوله هاشان بهزاد
کشتند به خرداد بسی از یاران
خرداد بزرگ دوباره داریم میعاد
ا.ه.ل.ایرانی (اهلی) خرداد ۱۳۹۰



Comments