در امید
- laksariamir
- May 27, 2020
- 1 min read
در امید
تو همان خدای مستی ، که در امید بستی
تو که ناله ام شنیدی ، دل من چرا شکستی
و اگر خدا توهستی ، چه به جای خود نشستی
چه بگویمت کنون من، که مرا ز خود گسستی
چو شوم جدا من از تو ، تو مگو که بت پرستی
که شدم خسته و بیزار ، ز ستم و هر چه پستی
چو به بند مهرت هستم، تو نگو به من که رستی
تو به من بگو چه خواهی ، تو اگر که داده هستی
چو پریده ام ز بامت ، تو نپرس چگونه جستی
که دوباره سر بر آرم ، ز میان خود پرستی
تو اگر به جا نشستی ، و اگر خدای مستی
ز کمان رها چو تیرم ، تو بگو چه ناز شستی
چو امید ما به دستت ، چه رها تو کرده دستی
چو خدا جدا ز ما هست , تو به من بگو که هستی
تو نپرس چه ناامیدم ، چو در امید بستی
و اگر خدا تو بودی , که دلی نمیشکستی
ا.ه.ل.ایرانی (اهلی) اردیبهشت ۱۳۹۰



Comments