دزدی که آمد خانه ام
- laksariamir
- Jun 14, 2020
- 4 min read
Updated: Jul 19, 2020
دزدی که آمد خانه ام
دزدی که آمد خانه ام ، آمد برون از ریشه ها
در ریشه جهل و ریا ، کی داند او شرم و حیا
گر میرود این دزد ما ، دزدی دگر گردد به پا
باید دگرگون ریشه ها ، باید رها از هر ریا
این دزد بیشرم و حیا ، دزدی چو کرد از ابتدا
بنشسته ایم گر ما به جا ، دزدی کند تا انتها
این دزدی و این ماجرا، خواهم که سازم برملا
با چهره منفور او ، خواهم که گردیم آشنا
گفت آرش امرایی ام ، بر کوروش هستم باوفا
از تازیان هرگز نیم ، دارم نژادی بی فنا
آورد حنای حیله اش ، رنگین سراسر لابلا
رنگ و ریایش از درون کی بوده رنگی از حنا
دزدیده گر گفتار من ، دزدیده گر اندیشه ها
دزدیده گر احساس من ، کی کرده بر آن اکتفا
از روی نادانی و جهل ، کرد او هزاران ادعا
گویی که صاحبخانه بود ، آمد برون از انزوا
در دیده بی نور خویش خود را بداند ناقلا
اما به درد ابلهان ، گردیده عمری مبتلا
کی شد کلامی از خرد ، بر مغز نادانش دوا
شاید بسازد یک خدا ، از خود که تا گیرد شفا
خود بین و خودخواه هر کجا خواهد که گردد خودنما
در پشت هر ترفند خود ، همواره ماند خودستا
روزی که دنیا آمده ، این زردی رویش کجا
زرد است ز شرم گفته ها ، اینگونه شد رنگ طلا
گر ما نشینیم بی صدا ، دزدان شوند پر اشتها
این لحظه در این خانه هست ، فردا رسد پیش شما
این شعبده این حیله ها ، از ریشه اما کی جدا
باید به پا بر ریشه ها ، تا از ریا گردیم رها
در گوش پاک مردمان، باشد صدای من رسا
گفتار دزد بی حیا ، گردد همه باد هوا
دزدی که آمد خانه ام ، آمد برون از ریشه ها
در ریشه جهل و ریا ، کی داند او شرم و حیا
ا.ه.ل.ایرانی (اهلی) تیرماه ۱۳۹۱
وقتی دزدان کوچک را دست کم بگیریم، به دزدان بزرگ تبدیل میشوند، و فرهنگی تازه برایمان میسازند. برای فرهنگ راستین خود بجنگیم.
بسیاری از دوستان ماجرای این دزدی ناشیانه، گرچه پلید را میدانند. بسیاری نمیدانند و بسیاری به سکوت و بیتفاوتی عادت کرده و نمیخواهند بدانند. بسیاری هرگز نخوهند دانست.
برای من ولی دردی ست در کنار دیگر دردهای جانم. نه به بزرگی بسیاری از آنها...اما با همان ریشه ها.
دو روز پیش با کمال تعجب دیدم کسی (گویا به نام آرش امرایی) با نام مستعار نیو سارتر مدرن ، (گویا ترجمه اش: دزدی به شیوه نو هست) برام کامنت گذاشت که شعر من : روزی که دنیا آمدم ، از ایشون هست! البته اول صحبت عکس و دلنوشته بود!... و دریک صفحه عمومی کپی و پست کرده بودند، و یادشون رفت امضای من، ا.ه.ل.ایرانی (اهلی) را هم حذف کنند!!! مورد سوال قرار دادم، گفتند نمیخواهند اسم نویسنده را بگویند ! ، بعد که دیدند زمینه فراهم است، ناگهان ادعا کردند که صاحب خانه هم هستند! و بگذریم از کلام شریف ایشون که با استفاده از دو کلمه پارسی مثل فرتور، احساس همبستگی با اصالت ایران داشتند، جدا از آنکه با وقاحت به من توهین هم کردند و تهمت هم زدند و لقب تازی و عرب دادند و در دیده خود به نژادی منفور حواله کردند. بسیار توهین کردند ولی ناشیانه متوجه نبودند که بار اول این سروده را با تصویری از کودکی مسلمان و بازیگوش که در زمانی که همه در حال سجده و پیشانی بر خاک دارند سر بلند کرده تا نویدی از فردا بدهد... همان تصویری که به من الهام نوشتن داد. و همن وقت پست کردم، و چه خوب که بسیاری از شما همان روز کامنت گذاشتید.
از اینکه بسیاری از دوستان اصلا براشون مهم نبود دلم گرفت، ولی چه غنیمتی که دیدم دوستانی راستین هم دور و برم دارم و به این خاطر سپاسگزارم.
در این فضای مجازی انتظار زیادی ندارم. میشناسم کسانی را که شبانه روز در تلاش هستند با خبر رسانی، باز کردن اندیشه ها ، یادآوری از آزادگان، با همراهی و همدردی ،ایجاد دوستی و یکرنگی و اتحادی انسانی با هر دیده و اندیشه ... تا راه آزادی بر جا باشد. میشناسم کسانی که به خاطر مسایل امنیتی مجبور به پنهان ماندن و فعالیت کردن هستند، حتی نمیتوانند مرگ عزیزان را با شانه های یاری دوستان سبک تر کنند. و هستند کسانی که تنها برای گذران وقت و زوج یابی یا خود نمایی و خود ارضایی با ما به ظاهر همراه میشوند.
میشناسم آن که از شصت هم گذشت ولی چون جوانی در بازار محبت گرم معامله هست... میشناسم کسی که گفت زن گرفتم، بسی شاد و همراه شدند، گفت مرد! و بیشتر همراه شدند...و سال بعد دوباره آمده و زن گرفت ...و دو ماه بعد دوباره مرد!
میشناسم دزدی که به نام میهن و آزادگی ، اما نژاد پرست و با ظاهری فریبنده از ما میدزدد که به رخ دیگری بکشاند تا به سهم خود شکم را از لاشه های درد و غم پر کند. .. و میشناسم آنان که برایشان فرقی نداشت که همنشین این دزدان باقی بمانند.
پس چطور دم از آزادگی میزنیم، به نام هر ایمان و باوری که باشد...به نام کوروش، پادشاه، فرهنگ باستان، چپ و راست، سکولار و اندیشمند ....
پس تفاوت ما در چیست؟ وقتی در اولین فرصت همه ادعا و آرمانها و باورمان را میفروشیم که خود بر جا باشیم ! پس فرقمان چیست با آن زندانبان، شکنجه گر دژخیم ، پاسدار، بسیجی، روضه خوان، وزیر و سفیر، ولایت، سیاستمدار و بیگانه متجاوز...اگر در دام دروغ و سیاهی خود غرق نادانی ابدی میمانیم. باید از خود پرسید. و کاش این شخص لحظه ای از خود میپرسید.
این شخص هم جدا از این سیاهچال خودپرستی نیست، یا با برنامه ریزی و هدفی این کار را کرد، یا احساس کرد جایی هست که میتواند...و اینگونه در این فرهنگ آلوده اجازه خود نمایی پیدا کرد و دزدی دیگر در هوای وقاحت و بیشرمی سر بلند کرد.
برماست که جایی چشم خود را باز کنیم...این دزد میرود، ولی دزدان دیگر خواهند آمد! تا ما نشستیم ، تا ما بی صدا میمانیم...دزدان دیگری هم خوهند آمد. با درود و سپاس.




Comments