دزدی که آمد میهنم
- laksariamir
- Jun 14, 2020
- 2 min read
دزدی که آمد میهنم
دزدی که آمد میهنم ، آمد برون از ریشه ها
در ریشه جهل و ریا ، کی داند او شرم و حیا
گر میرود این دزد ما ، دزدی دگر گردد به پا
باید دگرگون ریشه ها ، باید رها از هر ریا
این دزد بیشرم و حیا ، دزدی چو کرد از ابتدا
بنشسته ایم گر ما به جا ، دزدی کند تا انتها
با ریشه های درد خود ، باید که گردیم آشنا
تزویر باورهای دور ، باید کنیم ما برملا
با نامی از انسانیت ، یا آسمانها و خدا
آورده بر ما مردمان ، از هر کجا صدها بلا
رنگ و ریایش از درون کی بوده رنگی از حنا
از حیله ها و از ریا ، رنگین سراسر لابلا
دزدیده گر فرهنگ و دین ، دزدیده گر اندیشه ها
دزدیده گر احساس ما ، کی کرده بر آن اکتفا
از ترس و نادانی ما ، کرد او هزاران ادعا
افتاده ما بر زانوان ، در سایه اش کردیم دعا
در دیده بی نور خویش خود را بداند ناقلا
اما به درد ابلهان ، گردیده عمری مبتلا
کی شد کلامی از خرد ، بر مغز نادانش دوا
شاید بسازد یک خدا ، از خود که تا گیرد شفا
با نام آیین و خدا ، یا یک نژاد بی فنا
ما پایه های جهل و درد ، با دست خود کردیم بنا
خود بین و خودخواه هر کجا ، گردیده ایم ما خودنما
در پشت هر ترفند خود ، همواره ماندیم خودستا
گر ما نشینیم بی صدا ، دزدان شوند پر اشتها
غارت کنند این خاک ما ، همراه با بیگانه ها
زنجیر جهل تا هست به پا ، همواره این هست ماجرا
زحمتکشان ، آزادگان ، این دم جدا از هم چرا
باید به پا بر ریشه ها ، تا از ریا گردیم رها
در راه آزادی و حق ، باید بپردازیم بها
دزدی که آمد میهنم ، آمد برون از ریشه ها
در ریشه جهل و ریا ، کی داند او شرم و حیا
ا.ه.ل.ایرانی (اهلی) تیرماه ۱۳۹۱



Comments