راهب و روسپی
- laksariamir
- May 25, 2020
- 2 min read
راهب و روسپی
---------------------
از داستانهای جان و خرد
روزگاری راهبی در شهر دور
خانه داشت در معبدی از مهر و نور
روبروی معبدش یک خانه بود
روسپی در خانه ، دلها می ربود
هر زمان مردی برون از خانه شد
روز و شب چون محفلی مردانه شد
سرزنش کرد این زن گمراه را
تا نشانش داده راه از چاه را
پر شد از شرم در سراپای بدن
توبه میکرد و دعا یک هفته زن
در پی کار و پر از شرمندگی
گشنه ماند و خسته از این زندگی
بار دیگر کار خود آغاز کرد
از غم و درماندگی پر شد ز درد
روز و شب در توبه بگذشت و دعا
زن به کار خود و بی هر ادعا
راهب انداخت قلوه سنگی روی دشت
هر دم از آن خانه مردی میگذشت
سالها بگذشت بسرعت همچو باد
چشم راهب مانده بر زن در عناد
تپه ای شد چون به پا از سنگها
گفت راهب با زن از آن ننگها
زن چو گریان شد و ای بس شرمسار
آرزویش مرگ بود از کردگار
خواهش او را تقبل کرد خدا
از غم این زندگی کردش جدا
جان راهب هم ولی از او گرفت
راهب اما از خدا ماند در شگفت
سهم راهب دوزخ اما زن بهشت
هر دو ماندند در عجب از سرنوشت
گفت خدا این زن ندید گر روی بخت
زندگی کرد با گناه و توبه سخت
گرچه جانش از غم و سختی شکست
روز و شب کی بی تلاش بر جا نشست
روح و جانش شد سبکتر زین سبب
شد نصیبش از بهشت و از طرب
راهب اما عمر خود را کرد تباه
سرزنش کرد دیگران را از گناه
از تباهی ها و با هر قلوه سنگ
حاصلش شد خود فریبی ها و رنگ
این میان آزادگی از یاد برد
عاقبت او را به دوزخ باد برد
با قضاوتها ی تلخ و نابجا
بشکنیم بس جان و دلها هر کجا
نیست سودی هر زمان در تاختن
در عمل باید جهان را ساختن
نیست گر اندیشه, پاک و بی زیان
به که بر خود بنگریم تا دیگران
ا.ه.ل.ایرانی (اهلی) اردیبهشت ۱۳۹۰



Comments