سعید عباسی
- laksariamir
- Jun 22, 2020
- 3 min read
سعید عباسی کاسبی تهرانی و از سلسبیل کشته شد با تیر مزدوران سعید شرم باد بر بزدلان بی شرف چون پدر شد شاهد قتل پلید گرچه غلتید غرقه در خون جان سپرد مرگ او آزادگان را شد نوید گر حسین است آرمان جانیان لایق صد رحمت است نام یزید یاد او در سینه ، برپا میشویم از سعید بر ما پیامی چون رسید یاد او همواره با آزادگان چون نسیم عشق و آزادی وزید نام عباسی بماند جاودان کی توان از یاد برد نام سعید ا.ه.ل.ایرانی (اهلی) خرداد ۱۳۹۰
سعید ۲۴ ساله بود. او به همراه پدرش در یک مغازه کیف و کفشفروشی در خیابان رودکی تهران حوالی محله سلسبیل کار میکرد. سیام خرداد که از راه رسید او از نزدیک شاهد حضور معترضان به نتایج انتخابات در خیابانهای حوالی محل کارش بود. صدای پراکنده شعارها پدر سعید را نگران میکند. او میداند که سعید دل توی دلش نیست. از صبح شنیده بود که سعید چند باری تلفنی با دوستانش در مورد راهپمیایی امروز حرف میزند. صدای فریاد راهپیماییکنندگان نزدیکتر و نزدیکتر میشود و پدر نگرانتر...
وقتی معترضان نزدیک مغازه می شوند، سعید ناگهان از معازه خارج میشود و به میان آنها میرود. او میبیند که همه مغازهدارها حالا دیگر به جمع معترضان پيوستهاند. از دور چهرههای آشنا را میبیند که سراسیمه به این سو و آن سو میدوند. صدای پراکنده تیراندازی جمعیت را نگران کرده اما آنها به هم خبر میدهند که در نقاط دیگر شهر از جمله میدان ونک نیز مردم برای اعتراض به خیابانها آمده اند.
سعید وقتی میشنود که بسیجیها در میان مردم هستند، نگرانیاش بیشتر میشود. خیابان حالا به محل درگیری میان معترضان و نیروهایی که برای کنترل راهپیماییکنندگان آمدهاند بدل شده. صدای شلیک که میآید کسی از پشت سر سعید فریاد میزند، بیا عقب …
سعید حالا درست روبهروی کسانی ایستاده که به سمت مردم شلیک میکنند. اعتراض جایش را به اضطراب داده و مردم کمتر شعار میدهند و بیشتر دنبال راهی برای فرار میگردند. با این همه هنوز در میان اهالی محل کسانی هستند که باور نمیکنند تیرهایی که به سمت معترضان شلیک میشود واقعی باشد.
دوستان و هممحلیهای سعید دسته دسته به عقب برمیگردند. سعید نیز به سرعت راهش را کج میکند تا به سمت آنها بیاید ناگهان صدای تیر میآید و سپس صدای دوست سعید که فریاد میزند سعید….
دو سال گذشت و حالا همه جا آرام است. سراغ یکی از نزدیکان سعید میروم و او در یک گفتگوی تلفنی شرح میدهد که چگونه در سیام خرداد ۸۸ به سر سعید شلیک و مغرش همانجا روی کف سیمانی خیابان متلاشی مىشود.
«واقعاً صحنه تکاندهندهای بود. همه مردم وقتی میدیدند تظاهرکنندگان شعار میدهند از مغازههاشان بیرون میآمدند، سعید هم آمده بود بیرون. وقتی به او شلیک کردند پدرش بلافاصله رفت بالا سرش. سعید توی بغل پدر خودش تموم کرد.»
شاهدان عینی میگویند پدر سعید مستأصل شده بود. بطری آب را باز مىكند تا فرزند نيمهجانش را سيراب كند، اما شفافيت آب، در دهان سعيد جايش را به رنگ سرخى مىدهد كه براى پدر معنايى سهمگين داشت. سعید خون بالا میآورد.
دستهایی در میان جمعیت بالا میرود تا با موبایلهاشان صحنه جان باختن پسر و تلاش پدر برای زنده نگه داشتنش را به تصویر بکشد. درست همانند صحنه جان باختن ندا آقاسلطان که همان روز در گوشهای دیگر از شهر جان باخت و فیلم جان باختن او در سراسر دنیا پخش شد، اما فیلم سعید عباسی بازتاب گستردهای پیدا نکرد. خانواده سعید عباسی به گفته یکی از نزدیکانشان گمنام و ناشناس ماندند. تحت فشار قرار گرفتند و ناگزیر به سکوت شدند:
«در همان روزهای اول که سعید را کشتن اهالی محل از نزدیک شاهد بودن که در روز خاکسپاری چه بلایی سر پدر سعید عباسی آوردند. ما حتی شاهد بودیم که در روز خاکسپاری با چه وضع فجیعی پدر سعید را سوار ماشینهایی که شیشههاشان دودی بود، کردند و بردند. وقتی برای سعید در منزل مراسم برگزار کردند همه اهالی محل دیدن که مأموران چطور ریختند خونهشان، تمام پلاکاردها و اعلامیههای سعید را پاره کردند و پدر سعید را با وضع فجیعی سوار ماشین کردند و بردند.»
پدر سعید بعدها با دادن تعهد آزاد شد. او تعهد داده بود که با هیچ رسانهای در مورد کشته شدن فرزندش مصاحبه نکند. خانوادههای کشتهشدگان سال ۸۸ بارها به خانه سعید رفتند تا از آنها دلجویی کنند.




Comments