نیست روان
- laksariamir
- Jul 3, 2020
- 1 min read
نیست روان ....
یک قصه غم که عاجزم من ز بیان
از دیده نهان نمانده ، دردیست عیان
یک شهر ولی به وسعت نصف جهان
من در عجبم چه شد در این شهر و مکان
یک باغ ولی چهار باغ است به میان
یک پل سی و سه پل شده در طول زمان
یک سو شده چهل ستون ولی بیست نهان
آوازه آن رسیده هر سو به کران
یک باور پوسیده ز دوران خزان
زنجیر به پایمان شد و بسته زبان
یک جاده خاک ، رود در آن نیست روان
بر خاک نشسته هر طرف رنجبران
زاینده ولی ز هستی اش نیست نشان
سرچشمه زندگی چرا رفت از آن
ا.ه.ل.ایرانی (اهلی) اسپند ١٣٩١




Comments