هندوانه
- laksariamir
- Jun 5, 2020
- 1 min read
هندوانه
(از داستانهای جان و خرد)
-------------------------------
بود روزی روزگاری محفلی
مردمانی گرد هم در منزلی
هر کسی میگفت به نوبت داستان
بس سخن ها از زمین و آسمان
از سیاست ، از هوا و از غذا
از تولد ها و یا مرگ و عزا
از دیار خود و از کوی غریب
از محبتها و از ننگ و فریب
بود فردی این میان بس خوش صدا
نغمه اش بر جان و روحت شد دوا
نغمه از عشق و جدایی چون سرود
حاضران هر سو فرستادند درود
به به و چه چه ز هر سوی اتاق
از دهانت بوی گل آید چو باغ
چون گلویش خسته از آواز شد
ذره ذره ، زمزمه آغاز شد
گفت مردی ، این صدایش تحفه نیست
کس نمیداند که این خواننده کیست
دیگری گفت ، شد صدایش بی توان
چونکه پیر است و نباشد او جوان
از صدای مردمان قلبش شکست
چون سخن میگفت چشمانش ببست
گرچه میخوانم ندارم ، ادعا
گر نمیخوانم، چرا کفر و دعا ؟
لحظه ای بر خود نظر کردی اگر
جان هر کس را میازاری دگر
انتقاد از دیگران آسان و سهل
گر تو بهتر نیستی ، باشد ز جهل
با کلام و بوسه از پا تا جبین
برده بالا و سپس کوبد زمین
هندوانه چون دهید زیر بغل
بس خطا هست، بس فریب و بس دغل
من نخواهم به به و تحسین تو
در پی آن گر که هست نفرین تو
چونکه خودخواهی و حرفت بی اساس
این زمان بدرود از من ، با سپاس
ا.ه.ل ایرانی (اهلی) تیر ماه ۱۳۸۹



Comments