چوپان راستگو
- laksariamir
- Jun 6, 2020
- 2 min read
Updated: Dec 9, 2021
چوپان راستگو
-----------------
از داستانهای سرزمین جان و خرد
بوده روزی روزگاری ، چوپانی مهربان
مهربان با مردمان از هر کجا پیر و جوان
مردمان از مهر او همواره بودند شادمان
هر کجا از نام او نیکی فقط شد ارمغان
برده هر روز گوسپندان را به دشت و بوستان
گوسفندان در چرا و او به زیر سایه بان
خوش به آهنگ نی و یک چای داغ در استکان
گرگ پیری آمد از ره روزی اما ناگهان
گفت گر خواهی نباشم من میان دشمنان
گوسفندی سهم من کن هر زمان ای گله بان
پاسخش داد، نیست جای گرگها در این مکان
کی شوند گرگان حریف چوپانها و سگان
گرگ پیر شد خشمگین، در راه خود زوزه کشان
چون به من سهمی ندادی ، بر تو خواهد شد گران
گرگها را با خبر کرد هر طرف از هر کران
تا بیاندیشند با هم چاره ای غارتگران
کرده تیز دندان خود را گرگهای بی امان
حمله ور بر گله در ظاهر و پنهان بعد از آن
چوپان فریاد یاری کرد چو از همسایگان
مردمان در یاری او گشته با سرعت روان
گرگهای حیله گر مخفی ز چشمان و نهان
غرق حیرت مانده بر جا ، چوپان نغمه خوان
گرگها تکرار کردند حیله خود همچنان
اندک اندک خسته گشتند مردمان و یاوران
آمدند هر دم شتابان و به یاری شبان
چون ندیدند گرگها را، گشته بر او بدگمان
چوپان راستگو تنها شد و بی همزبان
سر به زیر، شرمنده اما از نگاه شاکیان
گرگ پیر فرمان غارت داد و گفتا نوش جان
گرگها آسان دریدند گوسفندان در دهان
چوپان راستگو درمانده ، عاجز از بیان
زان همه بی اعتمادی کی بیاید جز زیان
نوبت همسایگان هم میرسد در این جهان
وین ز جهل است، چون حقیقت آشکار هست و عیان
گر نبینیم حیله و تزویر و بستیم دیدگان
یک زمان این چوپان و روز دیگر ، دیگران
کی رسد سود از شکایتها و فریاد و فغان
تا نشستیم ما خموش از هم جدا و ناتوان
کی شوند مردم رها از چنگ شوم ظالمان
اتحادی گر نباشد در میان مردمان
گرچه بود یک قصه از یک چوپان بی نشان
قصه را از دید خود کردند روایت راویان
ترس و نادانی و باورهای کور از آسمان
کرده تیز دندان گرگان را دریغا هر زمان
ا.ه.ل.ایرانی (اهلی) مهر ماه ۱۳۸۹




Comments