top of page

گاری خاکی

  • laksariamir
  • May 31, 2020
  • 1 min read

گاری خاکی

گرچه من دارم قلم در دست و بی پروا شدم

کی شدم شاعر و یا استاد و کی دانا شدم

آنکه گفت با من ز وزن و قافیه ، دستور شعر

پند داد شاید که منهم لحظه ای آقا شدم

مرسدس گر هست موتور، گاری کجا پنهان شود

این پیامش بود ولی من کی از آن رسوا شدم

مرسدس گر مظهری از اوج و پول قدرت است

اوج من این گاری خاک است که من دارا شدم

کی مرا شرم است از این دستان خاک آلوده ام

ای بسی در خاک نابینا, و من بینا شدم

گشته لالایی به گوش طفل بی تن پوش فقر

شیهه اسب گرسنه در دل سرما شدم

همچو آهنگی بر این تنهایی دلخستگان

آنکه رفت از یاد اما من از آن مانا شدم

گه ندیدم، گه شنیدم، شعر گمنامم به جاست

گشته سرسخت، گشته همچون سنگ وچون خارا شدم

شعر گمنامم چو از خاک است که سر بر میکشد

بی جلا هست این میان من کی ولی تنها شدم

در کنار مردمان یک روزنم بر آسمان

ذره ای از خاک و یا یک قطره از دریا شدم

دردم از ناحقی و دار است و بند و جهل و فقر

شرم نیست با گاری ام گر راهی دنیا شدم

گرچه ناموزون و نامیزان و گم هست شیوه ام

هر چه هستم ، این منم ، اینگونه من برپا شدم

ا.ه.ل.ایرانی (اهلی) اسفند ۱۳۹۰

Comments


Subscribe Form

©2020 by Amir Ahli Laki. Proudly created with Wix.com

bottom of page