Amir Laki (AHLI)

Amir Laki (AHLI)
امید کوکبی
ای آنکه به پا به زهر و نیش عقربی ای آنکه ز درد ناروا تو در تبی ای آنکه در آزادگی اهل مکتبی از یاد مبر کنون امید کوکبی اهلی...
مزدوران دولت بنگلادش
آنکه میآرد به میدان هر کجا تهدید و زور قاصدی از مکتب جهل است و خالی از شعور گرچه خود آزاده میداند، دلاور یا جسور جز تباهی ارمغانی نیست از...
خود دردیم در ایران
با ما نگو ز مردی ، چون جزو نامردانیم با ما نگو از انصاف ، چون پست و بی وجدانیم ما خود دردیم در ایران ، کی در پی درمانیم گه با اصلاح گه با...
در این روزی که شاد است
در این روزی که شاد است هر کجایی اگر سرخی ، و سبزی یا حنایی مبر از یاد غم هر با وفایی که در بند است به جرم بی خدایی مبر از یاد ز شور...
بنشسته را دوا نیست
پروردگاری در جهان گر هست و فکر ما نیست باید که فکرخود شویم گرهست و یا خدا نیست مردم اگر دانند که این ظلم و ستم روا نیست باید که بر پا...
ز چه سود این شب یلدا
ز چه سود این شب یلدا ,چو نبود شادی آن بر همگان شده میهن چو پر از رنج و درمانده همه دل نگران میرسد روز رهایی و به پایان رسد این درد و ستم...
آیین کهن
چه شد آیین کهن گر که نبود شادی آن بر همگان شده میهن چو پر از رنج و درمانده همه دل نگران میرسد روز رهایی و به پایان رسد این درد و ستم من و...
شب یلدا گر نباشد که برای همگان
چه شود این شب یلدا گر نباشد که برای همگان شده میهن چو پر از رنج و درمانده چو ما دل نگران گرچه دانم که رسد روز رهایی چو به پاییم من و تو...
یلدایتان کجا هست
زحمتکشان , آزادگان , یلدایتان کجا هست؟ در جای این جشن کهن درد و بلا چرا هست ؟ در جای هندوانه یا , آجیل و انگور و انار در سفره این فقر و...
چو آید یلدا
مردم شده بر پا و شده بی پروا گرد آمده با مهر و بلند است سرها خورشید به پاست چو نیستیم ما تنها بر پا شده آزاده چو آید یلدا اهلی...
محمدرضا حدادي
بر درد و رنج مردم , آیا کنون دوا هست؟ یک ذره از عدالت , آیا در این هوا هست؟ آزادگان میهن , فریاد رس کجا هست؟ با من بگو که فرزند , مرگش...
چشمان چه بی شرمانه بست
سرما رسید یخ زد زمان ، چشمان چه بی شرمانه بست دیوی شد و جانم گرفت ، امید و ایمانم گسست جان کرد رها از درد و غم ، اما تنم در هم شکست دندان...
رویم کرد سپید
گرچه جهل ریشه ها سرتاسر جانم گزید گرچه از ناحقی و فقر هر کجا پشتم خمید گرچه رویم شد سیاه در این تباهی شدید لحظه ای شادم از این برفی که...
«حسین رستمی» کارگر ساده ساختمانی
ای زن و مرد بیگناه ، دمی بیا به خود نگر که زندگی سخت تو ، چگونه گشته پر خطر چه بوده سهم زندگی ، چه بوده حاصل و ثمر چه بوده سهم کارگر ، چو...
این میان من سوختم
روح خود در این سیاهی من به کس نفروختم هرچه راز زندگی بود این زمان آموختم گرچه دانم میهنم سوزانده ، ویران کرده اند من نمیدانم چرا در این...
با هم توانا باشیم
تا کی ستم در ایران باید پذیرا باشیم تا کی در این سیاهی، خاموش و میرا باشیم در این تباهی و رنج ، تلخ است که تنها باشیم باید هم آوا باشیم ،...
تا دین و دولت اینست
تا دین و دولت اینست ، عاری ز فردا باشیم دلخوش به آسمانها ، دلخوش به رویا باشیم از حسرت و تباهی ، رسوا و تنها باشیم در ظلمت و سیاهی ، در...
در سرزمین کوران
در سرزمین نادان ، جرم است که دانا باشیم در سرزمین کوران ، ننگ است که بینا باشیم در شهر زشت رویان، شرم است که زیبا باشیم در دین حیله بازان...
خرباری ز جهل
آنکه آمد سوی مردم خوانده خود صاحب کلام ریشه های جهل و نفرت کرد عیان با هر پیام مشت نادانی نشان است چون ز خرباری ز جهل هر کلامش جلوه ای شد...



















