بلای آسمان
بلای آسمان چون خبر آمد به من از آن بلای آسمان من شدم راهی که تا باشم کنار مردمان گرچه هر کس چهره اش غمگین شد از درد و فغان از درون و از...
Amir Laki (AHLI)

بلای آسمان چون خبر آمد به من از آن بلای آسمان من شدم راهی که تا باشم کنار مردمان گرچه هر کس چهره اش غمگین شد از درد و فغان از درون و از...
انتخابش با شماست گر تو دانی از شکنجه ، گر صدای ناله هاست گر تو میدانی که کشتار و تباهی نارواست فقر و بیماری و بیکاری نصیب بی نواست ای بسی...
تا ابد در جهان ما نبردی ماندگار است تا ابد جنگ نادان با خردمند جنگ جهل است با خرد من نمیدانم چه فردا روزگارم میشود زندگانی گر چو دریا هست...
عید فطر چون آخر ماه رمضان آمده امروز عید است ولی کی شده این عید چو نوروز از عیدی و هفت سین خبری نیست در اینجا مردم شده با فطریه دادن همه...
در دل نرسد مهر و وفا مهریه چون هست ناحقی و فقر کی بروند فطریه چون هست فقر است به جا ریشه این درد چو به جا هست درمان نشود درد بشر خیریه...
کدامین سالروز گر که باید یاد آریم این میان روزی ز سال به که باشد روز آزادی و یا روز جدال تا که یک بازیچه دست سیاست پیشگان چون برد مردم به...
شاید آرد اتحاد بار دیگر پر شد هر سو ناله ها و جیغ و داد آسمان درد مردم سینه خود را گشاد شاید از این درد و غم آریم یکی بودن به یاد شاید...
ما که ندیدیم گفتند که خیر است و خیرات خریدیم گفتند که عید است ولی ما که ندیدیم گفتند رسد روز قیامت و عدالت ما منتظر اما همه جا درد کشیدیم...
هنرمند که بود من ندانم که هنرمند در این دوره که بود گر که در خدمت آزادگی و خلق نبود تیغ ظلم آمده بر سینه مردم چو فرود چه هنر بوده که هر...
امید من امید هستم به هر چه ناامید من امید هستم امید هستم امید چون سیاهی ها بسی جانها درید من امید هستم به دلهای سپید در زمان یاس و اندوه...
ریشه بیماری ای هموطنم خبر ز میهن داری؟ پر گشته ز درد و جهل و هر بیماری هر روز رسیده بر کسی آزاری هر گوشه شده خون عزیزی جاری فحشا ست و...
لب دریا فصل تابستان و سوزان شد به ناگه این هوا من شدم از گرمی سوزنده اش بس بی نوا آمدم من تا لب دریا کنم روزی شنا در عجب ماندم ندیدم چهره...
یک خانه شود ساخته از کاهگل و خشت یک خانه ز سنگ است ولی صاحب آن زشت ویران شده گر خانه خشت هست به جا سنگ با من تو مگو کار خدا بوده که بنوشت...
این جهل چه روا هست ویرانی در عالم اگر از خشم خدا هست از خود تو بپرس مسجد ویرانه چرا هست ویرانی مسجد اگر از خشم خدا بود از خود تو بپرس...
شعر است یا خورشت گر کسی گوید که شعرم نارسا باشد و زشت ور که میداند کلامش بوده از باغ بهشت دست او بوسم اگر در جای هر نقد و سخن با کلام خود...
از زمین و آسمان بر ما چرا غم میرسد مانده ایم در انتظار شاید که مرحم میرسد گرچه روزی نوبت شادی ما هم میرسد تا که بر جا مانده ایم همواره...
معلول نبودیم ایکاش شویم علت این زندگی خویش چون انگل و درمانده و معلول نبودیم ما زنده و این زندگی است قابل دنیا در دیده کس گرچه که مقبول...
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ، خواهی نشوی رسوا درمانده و در غوغا ، خواهی نشوی تنها گر ظلم و ستمها را، کردی تو دمی حاشا همراه ستمکاران ،...
با سلاح عقل و هوش میرویم در جنگ با دیوان خونخوار و چموش با سلاح عشق و ایمان، با سلاح عقل و هوش در میان ظلم و بیداد تا به کی مانیم خموش...
غمخانه من چه خوش راهی شدم در محفل مردانه ای رفته بودم پر ز سودا چون به فحشا خانه ای بیخبر از درد مردم خوش از آن پرواز خویش همچو مرغی دل...