نمانده جای شادی
نمانده جای شادی ، در این سرای دیرین که گشته زخم دوران ، دوباره باز و چرکین و هر طرف پر از درد ، و چهره های غمگین و دیدگان به در هست ، ز...
Amir Laki (AHLI)

نمانده جای شادی ، در این سرای دیرین که گشته زخم دوران ، دوباره باز و چرکین و هر طرف پر از درد ، و چهره های غمگین و دیدگان به در هست ، ز...
این نه از مهر است نه پاکی بوده از فکری سیاه رنگ سرخ نفرت اما شد سیاهی را گواه جهل و نادانی ز یک سو کرده جانها را تباه سوی دیگر گشته در...
در عجب هستم از آن آیین و دین مردمان سر بریدن را چو راه حق بدانند هر زمان چون به دین آیی برند سر ، آلتی از کودکان گر برون از دین جدا سر از...
پر شد از رنگ تباهی چون به هر سو در دیار جز سیاهی این زمان کی مانده ما را یادگار گرچه غوغا شد ز بیکاری و فصل انزجار هر کسی هم شاغل است کی...
مزدور و اجیر به نام ایمان ، هر سو به کمین برای پاکان با تیغ سیاهی و جهالت ، افتاده چهار به جان ماکان مسموم نموده زندگانی ، ای بس شده از...
ازدواج از ما بهتران یک طرف مردم به عمق فقر و هستند بی علاج یک طرف سرمایداران خوش به عیش و ازدواج این نشانی هست ز قانون خدا بر جاهلان از...
با جان خود دادند به ما ، آزادگی اعدامیان ای مردمان ، آزادگان ، یاد آوریم زندانیان یاد آوریم فناییان ، در بند تار جانیان یاد آوریم فرزند...
نازنین شیرین و نسرین بار دیگر زندگانی ، گشته زیبا گشته شیرین پر زدند از بند چرکین ، نازنین شیرین و نسرین خسته از عمق تباهی ، خسته از آن...
نماز جمعه از نماز جمعه خیری در دیار ما نبود جز تباهی، رنج و بدبختی و نادانی ، رکود رفته بودیم تا بیابیم نور امید دیر و زود در عوض سیل آمد...
از نماز جمعه خیری در دیار ما نبود گرچه آمد سیل و ای بس جان پاکان را ربود سهم ما ویرانی و مرگ بود و آتش بود و دود گرچه شد چون نیزه ای بر...
یاد آر ز بهشهر که کنون غرق در آب است بر آن ز زمین و ز هوا رنج و عذاب است امید به اصلاح به دل ار هست سراب است بنیاد تباهیست که از پایه...
هم میهنان همدردی در چهره بی عاری ، در چهره تو زردی هم میهنان همیاری ، هم میهنان همدردی در کشوری ثروتمند ، پر شد ز درد و دردمند شرم است از...
ما را چه شد ایرانیان آمد چو دوران سیاه ، حاکم شدند روحانیان مردم شدند از هم جدا ، ما را چه شد ایرانیان آمد حجاب ، آمد کلاه ، آمد ره...
11 October 2012 · درمان چو شود ظاهر این درد و تباهی تا ریشه به جا هست ستمدیده رها نیست این درد جهالت و سیاهی و جدایی از بیخردی هست و از...
اگر روزی دل و جان تو بشکست رسیدی ناگهان هر سو به بن بست به پیش من بیا هستم چو تردست تو را گویم که قسمت بود ، همین هست اهلی...