ابوترابی
بیحال شدم و گشته بیزار از اینهمه تاریکی افکار این درد نبوده راز و اسرار چون کار ولایتیست خونخوار اهلی براستی مسوول اینهمه دردها بر جان و...
Amir Laki (AHLI)

بیحال شدم و گشته بیزار از اینهمه تاریکی افکار این درد نبوده راز و اسرار چون کار ولایتیست خونخوار اهلی براستی مسوول اینهمه دردها بر جان و...
گشته بیزار خشکیده قلم در این شب تار در دل پر خون به جای اشعار درد است فقط به روی رخسار باریده ز دیده ها چو رگبار هر روز غمی رسد ز اخبار...
صدایی از وطن آمد و جانم داده مستی هنرمندی از ایران است و نامش هست مهستی بجا هست آن صدایت گرچه چشمانت تو بستی چه شادم در کنار مادر و خواهر...
برده از یاد کس نمیپرسد چرا احوال را حال مردان و زنان ، اطفال را کس نمیبیند چرا جنجال را هر فریب و حیله دجال را برده اند از دست ما آمال را...
طلاق عشق هست چون گل و پروانه شدن در دل باغ گرچه گاهی میشویم دلخسته در فکر طلاق زندگی ناگه بپاشد ، هر طرف پر بوی طاق همچو سیلی در میان باغ...
به یاد احمد عاشورپور در ٢٣ دیماه، پنجمین سالگرد غم رفتنتش یک طرف هستند مریدان سیاهی ها و زور میکنند هرجا که هستند زندگانی سوت و کور یک...
بیش از 50 هزار کرد امروز در تظاهرات علیه تروریست دولتی شعار دادند و خشم و انزجار خود را از قتل سه فعال زن ابراز کرده و این جنایت را...
شرم باد چون کشته شد مردی جوان شرم باد چون پیکرش کردند نهان شرم باد چون زارعیان کشته شد چون کرامت بوده ای بس بیگمان اهلی غرق خون افتاده...
لحظه باریدن باران از آن ابر سیاه سر کشد هر سو پرنده تا بیابد سرپناه چون عقاب باش این میان پر زن فراز ابرها با خردمندی و با مهر سربلند از...
همگامی و خرد را ، گر کرده راه و پیشه عمر سیاهی و درد ، ما بشکنیم چو شیشه سرتاسر دیارم ، در شهر و کوه و بیشه گر متحد ، خردمند ، گردیم به...
از خدا آمد خبر بر رهبر آگاه ما پول ایرانی مریزید پر شده چون چاه ما در عوض با پوند و یورو با دلار و با طلا از خدا معجز بگیرید و شوید همراه...
شرمنده پدر از آسمان بس نالان بر سفره درد نماند نشانی از نان اینجا که پر است ز درد و رنج و هذیان افسوس که بوده میهن ما ایران اهلی بالای ٢٠...
عاجز شدم از هر بیان، من مانده این دم بی زبان افتاده هر پیر و جون ، در بند تار جانیان یادی کنم ما این میان ، از تک تک زندانیان نوبت رسیده...
خواهی که تو دست من بگیری فردا دریاب مرا کنون چو فردایی نیست سرد است منم به حسرت از یک گرما سرمای وجودم را گرمایی نیست اهلی...
دو چشمانم به در ماند من به بالش سر نهادم و با حسرت نگه کردم چو چشمانم گشادم اگر چه هر کجا بودم و هستم مانده یادم ولی امروز در آغوشم گرفت...