آنکه کرده تقسیم
از آنکه کرده تقسیم ، و خورده سهم ما را بپرس چرا چنین کرد، که ظالم است نه دانا چرا به ظالمان داد ، تمام مال دنیا چرا ز آدمیت ، نکرده سهم...
Amir Laki (AHLI)

از آنکه کرده تقسیم ، و خورده سهم ما را بپرس چرا چنین کرد، که ظالم است نه دانا چرا به ظالمان داد ، تمام مال دنیا چرا ز آدمیت ، نکرده سهم...
جان میدهم روزی بیاید بیگمان ، از خود بپرسم ناگهان جان در جهان بیکران ، من بر چه قربان میدهم از شور و عشق زندگی ، بر پا شوم بر بندگی من...
گرچه گفتند پایه های ظلم را کردیم خراب ما ندیدیم هرگز این را و نکردیم انتخاب چاره زحمتکشان گاهی چه هست جز اعتصاب جز تشکل ، جز تجمع ، جز به...
همراه من باش در این کشور که هست در دست اوباش بیا یک لحظه هم در جای من باش اگر رازی نهان است درد و سوزم کنم من راز پنهان را کنون فاش در...
آنکس که ز خود بینی خود آینه ای ساخت بر آیینه خود همه جا خیره بماند وانکس که ز خود بینی و جهل بند به پا کرد خود یا دگران را که ز بندی...
راه دلخواه کجا باشد ره خودکامگی ها راه دلخواه چو میآییم برون از چاله ها افتاده در چاه یکی شاه است یکی راه است یکی هم چهره در ماه تو گویی...
هر آنچه از دل آید ، به کنج دل نشیند کسی که دل ندارد ، اگرچه آن نبیند ز رنگ و بوی زیبا ، اگر کسی نداند چه به که تا گلی را ، ز شاخه ای...
گرد هم گر آمدید یاران که خوشحالی کنید جای من را هم میان دوستان خالی کنید هر چه مهر است توشه سازید در ره آزادگی هر چه نفرت هست به گور و...
در شهر ما زیادند آنان که جان خود را ، در راه انسان دادند آنان که بهر میهن ، یا راه حق فتادند آنان که با سیاهی ، همواره در تضادند آزادگان...
این قلم این قلم در یاد یارمهربان غرقه در شوق, یاد مهتابش گرفت در قلم گر مانده بر جا یک توان این توان ازقلب بی تابش گرفت یاد اشک شادی اش...
· مسوولیت شعر در میان ستم و درد و غم و بیماری ننویس شعر چو بی حوصله یا بیکاری گر که اهل ادب و دشمن استثماری شعر مسولیتی هست که به گردن...
میروم میروم بالا من از کوهی بلند میروم من سوی فرداهای دور میروم تا دشتی از گلهای مهر فارغ از دنیای نفرتها و زور میروم تا قلب صحرا و کویر...
رنگ رهایی پرسم ز تو گر که آب و نان نیست چرا اصلاح مکن تو کاسه فقر مرا گر رنگ سیاهی مانده در ریشه بجا این رنگ بنفش و سبز به سر تا به کجا...
از محبت خارها گل میشوند لاله، نسرین ، یاس و سنبل میشوند بی محبت ، قلبهای همچو سنگ ناگهان بی مایه و شل میشوند اهلی...
یادم کنید کاش قبل از مرگ من یادم کنید تا که بعد از مردن آبادم کنید یا مگویید شاد باشد روح من این زمان هستم چو من شادم کنید مهرتان چون...
خواهم که زنده مانی بابا چرا تو این دم ، در بند و بی زبانی خواهم که مانده پیشم ، خواهم که زنده مانی بابا بگو که از چه ، در رنج و در فغانی...
بوی مادر پدر بوی مادر پدر هر فصل هوا را آکند و از آن گرمی و مهری به دل من افکند در بهار با نفس پاک شکوفان گر و پند گل رویم همه بشکفت و...
ای دزد چهره من ای آنکه با پلیدی ، دزدیده چهره ام را غم در دلم نشانده ، با وسعتی ز دنیا من گرچه در سیاهی ، این دم نمانده تنها با...
یکی رقصان یکی دارد بدست خود کمانچه یکی نام خدا بر لب و در دستان تپانچه پر از درد و سیاهی گشته در دنیا اگرچه منم بنشسته خاموشم غم دنیا به...
لایق به همانند ای بس تو ببینی که با باد روانند همرنگ جماعت شده تا امن و امانند همراه شوند گرچه ز ره هیچ ندانند چون منتظر دیگری و حرف...