ستودنی - ١- مادر کجایی
ستودنی - ١- مادر کجایی تنها شدم ای مادر من پس تو کجایی چشمم به در است تا که تو هم خانه بیایی خواهم که تو آغوش محبت بگشایی بی خانه شدم بی...
Amir Laki (AHLI)

ستودنی - ١- مادر کجایی تنها شدم ای مادر من پس تو کجایی چشمم به در است تا که تو هم خانه بیایی خواهم که تو آغوش محبت بگشایی بی خانه شدم بی...
ظالمان در بزم عاشورا و ملت در قفس جهل باورهای دین چون پشکل اینان چون مگس لحظه ای لبخند به لب دارند و گریانند سپس اشک میریزند ولی این اشک...
زنده بمان تو مادر ای مادر عزیزم ، ای شور زندگانی بشکن تو اعتصابت ، تا پیش من بمانی خواهم نمانده تنها ، در کودکی جوانی ای قلب شادمانی ،...
در اعتصاب و بی غذا در سه روز اول یک اعتصاب و بی غذا قند خون آرد به جان خسته نیرو و قوا بعد از آن نوبت رسد بر چربی و اندام ما ذره ذره...
کی خندان این مردم پاک میهن ما ایران همواره ستودنی ولی کی خندان خونین شده جان و دل و مردم نالان غمگین شده چهره ها و شادی پنهان ارزان...
کاش به جای نسخه پیچی برای آزادگان چشمها را باز کنیم ... بیحالم یک وعده غذا نخورده من بیحالم آزاده درون بند و من مینالم در دیده خود...
گرفتنی یا دادنیست ؟ حق و آزادی کجا در عالم ما دادنیست تا نشستیم میرود آزادی و حق خوردنیست من چه گویم چونکه گفتیم ما هر آنچه گفتنیست گر که...
ما را چه شد عشق میهن پس چه شد دلدارها مهر انسانی چه شد غمخوارها بند و زندان است و بس کشتارها بس دلیران وطن ، بر دارها پر شد از فقر و پر...
ره برجاست گرچه ره برجاست، امروز لحظه ای خندان شویم لحظه ای آسوده از این غم و این هذیان شویم لحظه ای شادی کنیم ما در نبرد خوب و بد تا...
باز در میهن من مدرسه ای دیگر سوخت چشم مادر پدران بر در ناکامی دوخت کاش میشد که در این ریشه ناپاکی درد روح و جان را به مریدان سیاهی نفروخت...
سوختم گرچه دانم میهنم سوزانده ، ویران کرده اند من نمیدانم چرا در این میان من سوختم آمدم در زندگانی راز خلقت بشنوم هرچه راز زندگی بود این...
خودفروش گرچه هستندهر طرف بی میهنان خودفروش ای بسی بی مایه هستند خودستایان چون سروش گر که دیدیم خورده هم از آخور هم از توبره کی توان کرد...
همبستگی آزادگان شرم است که ما بنشسته ایم , جان میدهند زندانیان شرم است که تنها مانده اند , آزادگان قهرمان آن دم که ما ماندیم خموش ,...
سهم نفت سهم من از نفت میهن عاقبت از ره رسید آتشی بر جان من شد ناگهان از آن پدید من نمیدانم ز چشمم گر کنون اشکی چکید اشک شادی بود و یا...
جرم من از خدا میپرسم با که باید گویم من ز کابوس پر از آتش و درد باز در میهن من مدرسه ای دیگر سوخت چشم مادر پدران بر در ناکامی دوخت از...
ساریا روز مرگ است ، روز درد است ، رفته این دم ساریا رفته این دم ، غرق محنت ، در سکوتی پر ریا از میان این تباهی ، رفته جان بینوا گرچه...
بی تفاوت ای آنکه ز بی تفاوتی ها یک گوشه تو بیصدا نشستی پنداشته خود رها اگرچه از دام ستم کجا تو رستی بنشسته تو اینچنین چو خاموش با من تو...
بیحال شدم و گشته بیزار از اینهمه تاریکی افکار این درد نبوده راز و اسرار چون کار ولایتیست خونخوار اهلی براستی مسوول اینهمه دردها بر جان و...
برده از یاد کس نمیپرسد چرا احوال را حال مردان و زنان ، اطفال را کس نمیبیند چرا جنجال را هر فریب و حیله دجال را برده اند از دست ما آمال را...
طلاق عشق هست چون گل و پروانه شدن در دل باغ گرچه گاهی میشویم دلخسته در فکر طلاق زندگی ناگه بپاشد ، هر طرف پر بوی طاق همچو سیلی در میان باغ...